۱۰ اسفند ۱۳۹۲

“مرگ انسانيت”

پایگاه خبری تحلیلی گفتمان روز :

بنام خدا

محمدي: درود بر همه ی کسانی که لحظه ای بعد انسانی و  وجدانی خود را فراموش نمی کنند و بر آستان گران سنگ انسانیت سر فرود می آورند و انسان را با همه ی تفاوت هایش ارج می نهند.

هميشه مي شنويم كه يك نفر جان خود را از دست داد. و مي شنويم كه مادري يا نوزادي در بيمارستانهاي شهر بدليل نبود امكانات يا كم كاري پزشكان و پرستاران يا نبود پزشكان مجرب و كاردان جان خود را از دست دادند.اما اين ها فقط از سخن  مرگ يك نفر يا چندين نفر است و واي به روزي كه انسانيت را بميرانيم.

در کل تاریخ بشری حماقت ها همیشه تکرار شده و هیچگاه تغییر نکرده و فقط اسامی آنها و شکل و شمایل آنها تغییر جزئی کرده، ولی حماقت های بشری تاکنون ادامه داشته است. یعنی وقت آن نرسیده که عقل و منطق جای خود را به این حماقت ها بدهند و تلاش کرد تا این حماقت ها از بین رفت. در آن زمان بت های زیادی وجود داشته و حتی آخرین بازمانده حیوانات ، ما قبل تاریخ را نیز می پرستیدند و اختلافات زیادی بین طرفداران این بت ها وجود داشت و جنگ ها و کشتارهای زیادی بین آنها رخ می داد . آیا همه ی این اختلافات از جهل و عدم آگاهی نشأت نگرفته بوده؟ آیا آنها نقاط اشتراک زیادی با هم نداشته اند؟ آیا اختلافات آنها از نگاه امروز ما، کودکانه و کمدی نبوده است؟ آیا نقطه اشتراک مهم آنها ، انسانیت نبوده است و نیست؟

یکی از خصوصیات مهم انسان که در قالب مادیات نمیگنجد انسانیت است. یعنی انسان چیزی است و انسانیت چیز دیگری. و این خاص انسان است و همین است که او را از حیوان جدا میکند.. یعنی نمی توان یک حیوان پیدا کرد که خصوصیات حیوانی نداشته باشد، ولی می توان یک انسان پیدا کرد که صفت انسانیت ندارد و از این قبیل آدمها به وفور یافت می شوند که یا از این صفت دورند یا  بی بهره اند. .آیا کسی که فقط ظاهر و صورتی از انسانیت دارد را می توان نام انسان نهاد؟

خلق و خوی معیار انسانیت اين است که در محبت و انسان دوستی تجلی پیدا می کند. کسی که درد اجتماع را حس کند و “من” او تبدیل به “ما” می شود ، درد مردم را بیشتر از درد خودش احساس كند. کسی که بر خودش مسلط باشد و بتوان میان قوا و غرائز خود توازن برقرار کند ، کسی که عقلش در مسائل علمی و نظری حکیمانه باشد و دارای اخلاق نیک باشد.

خسته شدم از بس به دنبال انسانیت گشتم……

خسته شدم از بس دیدم آدمها به خاطر چندین هزار تومان انسانيت را زير پا مي گذارند.

خسته شدم از بس دیدم این مردم افکار و رأی خودشان را به چند هزار تومان می فروشند.

در این روزگار که آدم فروشی شده افتخار ، ضعیف کشی شده زرنگی ، چاپلوسی و تملق شده آینده نگری ، پا گذاشتن به روی انسانیت عادتی شده برای رسیدن به اهداف خود ، چگونه می توان سالم زیست؟  تا کی؟  به امید کدام فردا ؟ آیا وقتش فرا نرسیده که نگرشمان را به زندگی و انسانیت عوض کنیم؟ آیا وقتش فرا نرسیده که تفاوت های ظاهری را کنار بگذاریم؟ آيا ديگر وقتس نيست كه ، به قول معروف ” ما امروزي ها” با آدم هاي ما فبل از تاريخ كمي تفاوت داشته باشيم؟

در حیرتم از مرام این مردم پست                             این طایفه ی زنده کش مرده پرست

تا هست به ذلت بکشندش به جفا                            تا رفت به عزت ببرند ش سر دست

 عده ای فقط به خاطر تفاوت های ظاهری از زندگی محروم می شوند در صورتی که باطن آنها با بقيه یکی است. اما می بینیم که عده ای خود را صاحب نیکی و راستی می پندارند و بقیه را موجوداتی فضایی قلمداد می کنند. مگر نه اینکه همه انسان هستند و باید در کنار هم زندگی کنند. مگر هدف ، خدمت به خلق نیست و باید به همه یکسان خدمت کرد .پس چرا این همه تفاوت و تمایز!!!

روزي پادشاهي تصميم مي گيرد كه ديگر از پادشاهي كنار برود و در گوشه اي خلوت فقط به عبادت بپردازد. پير فرزانه اي از اين موضوع با خبر شده و نصيحتي به ايشان مي كند:  عبادت به جز خدمت به خلق نيست            به تسبيح و سجاده و دلق نيست

چرا برای خدمت کردن به عده ای سخت گیری قانونی وجود دارد، ولی برای عده ای خاص اصلا قانونی وجود ندارد. آیا اصلا برای خدمت کردن، برای راه راست رفتن، قانونی وجود دارد؟ چرا عده ای کار خود را خالص و در راه خدا می پندارند و کار دیگران را در جهت تخریب دين و دنيا…. باید گفت که اصل فقط عمل انسان است و هر کسی که عمل صالح انجام دهد در نزد خدا عزیز است. حال به هر زبان كه با خداوند سخن بگوید، یا اصلا سخن نگوید.

چه بی چاره ایم ما و چه نادانیم که فکر میکنیم زنده ایم.

این زندگی نیست ! مردگی است.

 همه چیز را باید می آموختیم و آموختیم .

اینکه ثابت قدم باشیم ، آرزوها و رؤیاهایی داشته باشیم.

یاد گرفتیم که باور کنیم داناییم و آگاهیم.

آموختیم که گذشته را برای آینده بشناسیم.

اینکه علم مفید است و عالم دانا است و اگر عالم شویم می توانیم به خود ببالیم  و آنگاه با خیالی آسوده زندگی کنیم و دیگران هم تحسینمان کنند.

آموختیم که ارزشها را فراموش نکنیم و مانند ماشین ، علم بیاموزیم و به جامعه خدمت کنیم.

“اما نیاموختیم که انسانیت را چطور درک کنیم”

هنوز نمرده است یا اینکه بگوییم ” بی خیال ، انسانیت مرده است”

انسانیت مرده است و مقصر هم خودمان هستیم که این ارزش را کشتیم . آن را به خاطر منافع شخصی زیر پا لگدمال کردیم . در کتابها و داستانها خوانده ایم که وقتی قابیل برادرش هابیل را کشت آن وقت بود که انسانیت یا آدمیت قربانی شد و از بین رفت ! ! ياد شعر زيباي فريدون مشيري افتادم كه نوشت:

از همان روزي كه دست حضرت قابيل

گشت آلوده به خون حضرت هابيل

از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند

واز همان روزي كه با شلاق خون ديوار چين را ساختند,

آدميت مرده بود.

بعد هي دنيا پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

اي دريغ!

 آدميت بر نگشت.

قرن ما روزگار مرگ انسانيت است

سينهء دنيا زخوبيها تهيست

صحبت از آزادگي ، پاكي ، مروت ، ابلهيست

روزگار مرگ انسانيت است

من كه از پژمردن يك شاخه گل

از نگاه ساكت يك كودك بيمار

از فغان يك قناري در قفس

از غم يك مرد در زنجير

حتي قاتلي بر دار

اشك در چشمان و بغضم در گلوست

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

واي! جنگل را بيابان ميكنند.

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند

هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا

آنچه اين نامردمان بر جان انسان ميكنند

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض كن يك شاخه گل هم در جهان يكسر نرست

فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست.

 در كويري سوت و كور

در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانيت است.

آیا زمانی که هر یک از ما برای منافع شخصی خود ، دیگری را به زیر سلطه خود در می آورد و او را به خفت و خاری می اندازد و به هر شکل حق او را ضایع می کند و یا مثل قابیل جان هابیل دیگری را می گیرد  زماني نيست كه انسانيت مي ميرد !!!!

آیا زمانی که خدمت کردن را فقط به عده ای خاص محدود می کنیم و برای عده ای خاص، خوش خدمت و مخلص هستیم و برای عده ای دیگر منع قانونی می آوریم و از هزاران تبصره و ماده حرف می زنیم که این قانون است که دست ما را برای خدمت بسته است ؛ زمانی نیست که انسانیت را زیر پا لگد مال کرده ایم؟ نمونه بارز آن به شکل چاپلوسی و تملق و بت ساختن از انسانها در سیستم اداری ما وجود دارد. کسانی هستند که پشت میز و صندلی آنچنانی نشسته اند و فکر می کنند که غیر از خود دیگر کسی لایق آنجا نبوده است و برای عده ای خاص خم و راست                 می شوند و دست بوسی می کنند، ولی برای عده ای دیگر حتی حاضر به جواب دادن به سلام آنها نیستند و حق آنها به راحتی ضایع می شود.آیا انسانیت فراتر و مقدس تر از همه ی این حزب بازی ها و باند بازی ها نیست؟ آیا این درست است که از برخی آدمها برای خود بت بسازیم ؟

متاسفانه مثال های بی شماری را می توان در مرگ انسانیت برشمرد. در واقع باید گفت انسانیت و عقلانیت رابطه نزدیکی به هم دارند و به هم وابسته هستند و اگر کسی ارزش انسانیت را در خود از دست داده است، ارزش عقلانیت خود را قبل از آن از بین برده است.

اگر خيلي خوش بينانه به موضوع بنگريم ميگوييم:

نه ! انسانیت نمرده است و عقلانیت هنوز هم حکمرانی می کند… انسانیت در ما فقط به خواب رفته است. آيا دیگر وقت آن نرسیده است که بیدارش کنیم و از غرق شدن در مرداب خودخواهی رهایی یابیم.

به کسانی که نمی خواهند انسانیت را سرلوحه کار و امورات خود قرار دهند خواهم گفت که :

ای گمراهان با اندیشه ای ناپاک و کردار نا بخردانه …

شما که اندیشه مردم را پریشان می کنید و از نیکی دوری می کنید !

بدانید که بین ما به بدنامی و فریب و تیرگی شناخته شده اید و مورد نفرت هستید.

خداوندا   !!!!!   با سخنانی که از دل بر می آید به شما گله می آورم و پناه می جویم…

بي تباران انبوهند

مگر از كومه برآيد دودي

گيرد و آتش ژرفي گردد

ورنه چشمم نخورد آب  ز من

 يا من ها

كابمان سرد

نانمان گرم

مشتمان در جيب است

حرفمان اما از آتش و خون است مدام


*